خانه / فرهنگی / ادبیات / فروغ فرخزاد

فروغ فرخزاد

فروغ در ظهر ۸دی‌ماه در خیابان معزالسلطنه کوچه خادم آزاد در محله امیریه تهران از پدری تفرشی و مادری کاشانی‌تبار به دنیا آمد.فروغ فرزند چهارم توران وزیری تبار و سرهنگ محمد فرخزاد است. از دیگر اعضای خانواده او می‌توان برادرش، فریدون فرخزاد و خواهر بزرگترش، پوران فرخزاد را نام برد.

فروغ در سالهای ۱۳۳۰ در ۱۶ سالگی با پرویز شاپور طنزپرداز ایرانی که پسرخاله مادر وی بود، ازدواج کرد.

آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

این ازدواج در سال ۱۳۳۴ به جدایی انجامید. حاصل این ازدواج، پسری به نام کامیار بود.

فروغ پیش از ازدواج با شاپور، با وی نامه‌نگاری‌های عاشقانه‌ای داشت. این نامه‌ها به همراه نامه‌های فروغ در زمان ازدواج این دو و همچنین نامه‌های وی به شاپور پس از جدایی از وی بعدها توسط کامیار شاپور و عمران صلاحی منتشر گردید. این نامه ها گویای روح سرکش و بی تاب و ناراضی فروغ فرخ زاد و نشان دهنده تمایز خواست ها و تمایلات او با خواست ها و تمایلات عادی و معمولی است.
نامه های فروغ در این کتاب در سه بخش پیش از پیوند، زندگی مشترک و پس از جدایی تنظیم شده و شگفت آنکه در هر سه بخش نشان دهنده عشق و علااما مهمتر از آن، این نامه ها گویای روح سرکش و بی تاب و ناراضی فروغ فرخ زاد و نشان دهنده تمایز خواست ها و تمایلات او با خواست ها و تمایلات عادی و معمولی است.

«اولین تپش های عاشقانه قلبم» مجموعه ای است از نامه های فروغ فرخزاد که به همت کامیار شاپور و عمران صلاحی گردآوری شده و به چاپ رسیده است. همان طور که اشاره شد خاطره نویسیِ نویسندگان و هنرمندان تاکنون نتوانسته در کشور ما پا بگیرد. از مهمترین علت های آن عدم امنیت دیرپای اهل هنر، سنت های دست و پا گیر اجتماعی – فرهنگی، سانسورهای لایه به لایه بیرونی و به دنبال آن خودسانسوری است که به اتفاق راه را بر بروز بی پرده احساسات درونیِ هنرمندان در قالب خاطرات روزانه یا نامه نگاری بسته اند. پس بر بستر شرایط از این دست باید انتشار «اولین تپش ها. . . » را حادثه ای خجسته در این چارچوب بسته ارزیابی کرد، به ویژه از آن رو که چهره واقعی فروغ در جایگاه یکی از برجسته ترین شاعران معاصر و هم در مقام بزرگترین شاعرِ زن در گستره تاریخ ادبیات ایران از همان آغاز شاعری در گمانه زنی های ضدونقیض و همزمان در هاله ای نامقدس از شایعه پراکنی های تعصب آلود فرو رفته بود. «اولین تپش ها. . . » تنها یک روی سکه زندگی مشترک شاعر نامدار با پرویز شاپور، طنزپرداز شاعر اندیشه را نمایش می گذارد، آن هم نه به تمامی، زیرا تاریخ نگارش نامه ها و گسست های کم و بیش آشکارِ موضوعات نشان می دهد که در این میان نامه هایی چند باید از دست رفته باشد. خواننده گویی به نوار مکالمه ای گوش می دهد که در آن تنها حرف های یک طرف – آن هم با قطع و وصل – ضبط شده است. با این حال، در همین نامه های معدود جهات متعددی از زندگی خصوصیِ فروغ و زندگی مشترک او با پرویز شاپور به نمایش درآمده است. در این نامه ها – حتی آنهایی که به قلم فروغ شانزده ساله نوشته شده اند – در متن صراحت و صمیمیت واژه هایی که عطر عشق نوجوانی را در خود دارند، صدای عصیان آمیز کسی را می شنویم که از پشت دیوارهای بلند فریاد می کشد و از اسارتی فرساینده سخن می گوید.

راست است که روح هنرمند همواره در تب و تاب است و کژی و ابتذال را حتی در کمترین اندازه برنمی تابد، اما به راستی آیا مردمانی که فروغ ها در میان شان احساس زندانی بودن کنند می توانند آزاد و خوشبخت باشند؟

در «اولین تپش ها. . . » شور و احساس نوجوانی هست، عشق سرکش هست اما سنگلاخ های واقعیت، فاصله نسل ها و سخت کیشی های فرهنگی نیز هست.

هر کس که شعر فروغ را با تپش های دل خوانده باشد، نامه های او را هم با لرزیدن دل و آب در چشم گرداندن خواهد خواند. در همین حال، می توان پیش بینی کرد که این نامه ها دستمایه ای برای منتقدان ادبی و روانشناسان هنری خواهد شد تا در پرتو آن زوایای شخصیت فروغ را روشن تر ببینند.

آنجا که فروغ می نویسد: «من همان طوری که برای تو شرح دادم در زندگی خانوادگی زیاد خوشبخت نبوده و نیستم. » یا: «طوری یأس و غم به روح من چیره شد که تصمیم گرفته بودم بعد از این همه بی وفایی تو و سنگدلی مادرم خودم را نابود سازم. » و یا: «دلم می خواهد آنقدر کوچک بشوم که به قدر یک پرنده باشم. آن وقت پر بزنم و بیایم پیش تو. » اینها شرح زندگی عادی یک فرد است، حتی اگر هنرمند نباشد. اما آنجا که می گوید: «بندهایی بر پای من هست که مرا محدود می کند. من، وجود من و اعمال من در چهاردیواری قوانین سست و بی معنی اجتماعی محبوس مانده و من پیوسته فکر می کنم که هرطور شده باید یک قدم از سطح عادیات بالاتر بگذارم. من این زندگی خسته کننده و پر از قید و بند را دوست ندارم. » دیگر سخن از شرایط اجتماعی و فرهنگ حاکم و محکوم است. اینجا فروغ با زبانی پر طراوت و ساده و بی پیرایه و متمایز از سوز و گدازهای رمانتیکِ هم سن و سال هایش به طور غیرمستقیم به توصیف موقعیت و زمانه خود پرداخته است.

گذشته از این نامه های فروغ، همینطور که او از ۱۶ سالگی به۲۱ سالگی در حرکت است از خواست های متعارف یک دختر جوان معمولی به سوی خواست های متعالی یک شاعر بی تاب حرکت می کند و حکایتگر سیر او در دست یافتن به کمال است.

در نامه های آغازین، هیجانات جوانی و تپش های ملتهب قلب بی قراری نمودار می شود که خواهش هایش در دیدن، ملاقات کردن، گشت و گذار رفتن و در آغوش گرفتن معشوق خلاصه می شود.

او در عنفوان شباب خواهان یک زندگی دایمی و جدایی ناپذیر با کسی است که دوستش دارد و حتا نمی تواند تصور کند که ممکن است با همه عشق و علاقه ای که در میان است روزی دو نفر نتوانند به زندگی مشترک ادامه دهند و از هم جدا شوند. … تو تصور می کنی که ممکن است روزی من و تو از هم جدا شویم؟ نه این غیر عملی است این باورکردنی نیست و این بیانگر عشق مفرط فروغ به پرویز شاپور است.

دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم ، تو ، پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو ، بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریایی ست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین توفان
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم
بروم در میان صحراها
سر بسایم به سنگ کوهستان
تن بکو بم به موج دریاها
ولی در نامه های پایانی، سرگشتگی های ذهنی فروغ و خواست های سیال و بی شکل و نامکشوفی که هنوز ساختمان معینی به خود نگرفته، بروزمی کند.

فروغ در این زمان دریافته است که چیزهای معمولی و همانند و مورد علاقه همگان که انسانهای دیگر و دور و بری های او را خوشحال حتا خوشبخت می کند برای او مفهومی ندارد، اما هنوز نمی داند آنچه می جوید و نمی یابد چیست:

برای من همه چیز جنبه رویایی و وهم آلودی دارد و من وقتی در زندگی حقیقی جلوه افکارم را نمی جویم باز هم به دامن افکار خودم پناه می برم و در آن دنیایی که می سازم و دوست دارم زندگی می کنم.

این در حالی است که حس دوست داشتن در او رشد کرده، از قلب او به سراسر وجودش ریخته و از صورت هیجان آمیز به قابلیت و توانایی دوست داشتن بدل شده است. در اوان کار از شعر و شاعری در نامه هایش اثری نیست در حالی که شعر که مانند بیماری مرموزی در وجودش لانه کرده آهسته آهسته سر بر می آورد و تمام وجودش را می گیرد:

… باید دنبال سرنوشت تیره خودم بروم تو هیچ وقت نباید به من رحم کنی چون شوقی که من به هنرم دارم آن قدر بر من مسلط است که دیگر به هیچ چیز توجهی ندارم.

از خلال نامه های فروغ – هر چند نامه ها جاده یک طرفه است یعنی پاسخ های پرویز شاپور را با خود ندارد -چنین بر می آید که از روز اول یعنی از ۱۶ سالگی تا وقتی که از پرویز شاپور جدا می شود و حتا پس از جدایی همچنان عاشق و دوستدار اوست زیرا پرویز شاپور وجود والا و با ظرفیتی است که نمونه اش در روزگار اندک است و شاید در ظرف زمانه نمی گنجد.
در عین حال همین نامه ها نشان می دهد که پرویز شاپور با وجود آنکه از هنر بهره ها دارد، اما در مجموع یک موجود خردگرا و پایبند به آیین ها و آداب و رسوم و شیوه های رایج زندگی است در حالی که فروغ یک وجود سرکش و ناپایدار، یک وجود نامتعارف و بی قرار و موجودی هوادار برهم ریختن رسم های رایج است و پیداست که به رغم گفته سعدی چنین درویشانی در یک گلیم نتوانند خسبید:

تو نمی دانی من چقدر دوست دارم برخلاف مقررات و آداب و رسوم و بر خلاف قانون و افکار و عقاید مردم رفتار کنم … پیوسته فکر می کنم که هر طور شده باید یک قدم از سطح عادیات بالاتر بگذارم من این زندگی خسته کننده و پر از قید و بند رادوست ندارم

یا: من نمی دانم تو در این باره چه فکر می کنی ولی من همیشه دوستدار یک زندگی عجیب و پر حادثه بوده ام شاید خنده ات بگیرد اگر بگویم من دلم می خواهد پیاده دور دنیا بگردم من دلم می خواهد توی خیابان ها مثل بچه ها برقصم بخندم فریاد بزنم من دلم می خواهد کاری کنم که نقض قانون باشد !

زنده یاد فریدون مشیری در باره نخستین دیدارش با فروغ گفته است : « دختری با موهای آشفته ، بادست هایی که از جوهر خودنویس آغشته شده بود ، با کاغذی تاشده که شاید هزار بار آن را در میان انگشتانش فشرده بود ، وارد اتاق هیات تحریریه مجله روشنفکر شد و با تردید و دودلی ، در حالی که از شدت شرم ، کاملا سرخ شده بود و می لرزید ، کاغذش را روی میز گذاشت . این دختر فروغ فرخزاد بود… »

 

عاقبت بند سفر پایم بست
می روم خنده به لب ‚ خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل
پس از جدایی از شاپور، فروغ فرخ‌زاد، برای گریز از هیاهوی روزمرگی، زندگی بسته و یکنواخت روابط شخصی و محفلی، به سفر رفت. او در این سیر و سفر، کوشید تا با فرهنگ غنی اروپا آشنا شود. با آنکه زندگی روزانه‌اش به سختی می‌گذشت، به تأتر و اپرا و موزه می‌رفت. وی د ر این دوره زبان ایتالیایی و همچنین فرانسه و آلمانی را آموخت. سفرهای فروغ به اروپا، آشنایی‌اش با فرهنگ هنری و ادبی اروپایی، ذهن او را باز کرد و زمینه‌ای برای دگرگونی فکری را در او فراهم کرد.

 

آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تغییر فضای اجتماعی و درنتیجه تحول فکری و ادبی در فروغ شد.

 

در سال ۱۳۳۷ سینما توجه فروغ را جلب می‌کند. و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا می‌شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می‌دهد. و چهار سال بعد یعنی در سال ۱۳۴۱ فیلم خانه سیاه است را در آسایشگاه جذامیان تبریز می‌سازند. و در سال ۱۳۴۲ در نمایشنامه شش شخصیت در جستجوی نویسنده بازی چشمگیری از خود نشان می‌دهد. در زمستان همان سال خبر می‌رسد که فیلم خانه سیاه است برنده جایزه نخست جشنواره اوبر هاوزن شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر را با تیراژ بالای سه هزار نسخه توسط انتشارات مروارید منتشر کرد. در سال ۱۳۴۳ به آلمان، ایتالیا و فرانسه سفر می‌کند. سال بعد در دومین جشنواره سینمای مولف در پزارو شرکت می‌کند که تهیه کنندگان سوئدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد می‌دهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش می‌شوند. پس از این دوره، وی مجموعه تولدی دیگر را منتشر کرد. اشعار وی در این کتاب تحسین گسترده‌ای را برانگیخت؛ پس از آن مجموعه ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد را منتشر نمود.

 

 

سنگ قبر فروغ آخرین مجموعه شعری که فروغ فرخزاد، خود، آن را به چاپ رساند مجموعه تولدی دیگر است. این مجموعه شامل ۳۱ قطعه شعر است که بین سال‌های ۱۳۳۸ تا ۱۳۴۲ سروده شده‌اند. به قولی دیگر آخرین اثر او «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» است که پس از مرگ او منتشر شد.

ناصر صفاریان در سال ۱۳۸۱ سه فیلم مستند با نام‌های جام جان، اوج موج و سرد سبز درباره فروغ ساخت که در آن با افراد زیادی همچون کاوه گلستان فرزند ابراهیم گلستان، بهرام بیضایی کارگردان سینما، فریدون مشیری شاعر، مادر و خواهر فروغ فرخزاد و کسان دیگری گفتگو شده‌است. همچنین در این فیلم عکس‌های منتشر نشده بسیاری از فروغ به نمایش گذاشته شده‌است.

فروغ این پری کوچک غمگین که/در اقیانوسی مسکن دارد/و دلش را در یک نی لبک چوبین/می نوازد آرام آرام /پری کوچک  غمگینی /که شب از یک بوسه می میرد/و سحزگاه از یک بوسه به دنیا می آید ؛

این پریشاندخت شعر فارسی که عطر اقاقی در فضای اتاقش موج می زند و حس طبیعت در شعرش جاری است ،این دخترک ضعیف که اراده ای قوی داردو در برابر کوهی از مشکلات می ایستد و خم به ابرو نمی آورد ،این کودک عاصی ناسازگار که در سی سالگی از سر و کول مادرش بالا می رودو با خنده های شادمانه خود خانه را پر از شور و شادی می کند ،ناگهان آرام و تو دار می شود و در لاک خویش فرو می رود .این هنرمند بزرگ که تمام آرزویش این بود که یک هنرمند واقعی باشد و قلبی به اندازه تمام دنیا داشت و به تمام دنیا و مظاهر زندگی عشق می ورزید و دلش برای باغچه می سوخت و دستهایش را در باغچه می کاشت تا سبز شوند ،سرانجام  در بهمن ماه ۱۳۴۵  پرونده زندگی  کوتاه و پر بارش بسته می شود

 

جسد او، روز چهارشنبه ۲۶ بهمن با حضور نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. آرزوی فروغ ار زبان خودش: « آرزوی من آزادی زنان ایران و تساوی حقوق آن ها با مردان است» « من به رنج‌هایی که خواهرانم در این مملکت در اثر بی عدالتی مردان می‌برند، کاملا واقف هستم و نیمی از هنرم را برای تجسم درد‌ها و آلام آن‌ها به کار می‌برم.»

شعر فروغ با همه فراز ها و فرودها که دارد در ادب معاصر فارسی جایگاهی شایسته و ممتاز احراز کرده است و نمودار احوال نسلهایی است خاموش که او از ضمیر آنان سخن گفته و خود را “از سلاله درختان”می دانسته و چون ار “تنفس هوای مانده”ملول شده از “پرنده ای که مرده بود”این پندار را به گوش جان شنیده که “پرواز زا به خاطر بسپار”.

من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم .

گذاشتن نظر

ایمیل آدرس شما در اختیار کسی دیگری قرار نخواهد گرفت موارد مورد نظری که باید وارد شوند علامت گذاری شده اند. *

*