تیرماه-12-1388
عنوان سر مقاله مدتها است موضوع و محل بحث و انديشه ي من بوده است، اين كه چگونه مي شود كه لحظه اي، لحظه ي قطعي باشد و لحظات پس و پيشش نباشند . به راستي كدامين لحظه، قطعي ترين است؟ و اگر عكاسي وجود نمي داشت، آيا باز هم لحظات قطعي و غير قطعي مي شدند؟ و اين كه آيا اصلأ عكاسي "وجود" دارد؟ يعني موجودي است داراي درك و تعقل، يا فرايندي است كه نامش بر واقعيت هايش سنگيني مي كند؟
تا به اين زمان كه اين متن نگاشته مي شود بسياري از عكس هاي شهير ترين عكاسان طبق اين مفهوم گرفته شده اند، حال مي خواهد قبل از نظريه ي "لحظه ي قطعي" هنري كارتيه برسون باشد يا بعد از آن . ا ما همان لحظه ي قطعي هم بدون داشتن هويتي يا ريشه اي بر محور موضوع، نمي تواند كاري از پيش ببرد . مثلأ وقتي دوروتيا لانگ در خيابان ها و شهرهاي آمريكا راه مي رفت و عكاسي مي كرد، اگر جرياني به نام جنگ داخلي آمريكا وجود نداشت، او هر چه سعي مي كرد قطعي ترين لحظه را انتخاب كند، هر چه زده بود به در بسته زده بود؛ گفتگويي بوجود نمي آمد و ديگر دوروتيا لانگ وجود نداشت .
اما چه شد كه عكاسي و فرزند خوانده اش، سينما، كمترين تأثير را بر هنر داشته اند؟ علت گره خوردگي ذاتي آنها با واقعيت بود البته تا موقعي كه كاشف به عمل آمد كه حتي همين ها نيز، رابطه اي با واقعيت ندارند چرا كه تكه اي كاغذ در عكاسي و صفحه اي نوراني در سينما، واقعيت پنداشته مي شده اند حال آنكه عضوي از واقعيتي ديگرند .
اما برگرديم به لحظه و لحظه ي قطعي كه به نظر نگارنده مفهومي عبث و بيهوده دارند . چرا؟ چون در فرايندي غير واقعي، به نام عكاسي تعريف شده اند كه واقعي ترين قسمت هاي آن، يعني لحظه ي عكاسي و ظهور چاپش از آن به اصطلاح مخاطبان دريغ شده و كار نهايي، يعني يك تكه كاغذ به چشم و ذهن آنها تزريق مي شود، آن هم نه به واسطه ي خود تصوير كه با استفاده از گفتار و نوشتار. استيگليتز مي گويد:« "هم ارز" هاي من، هم ارز احساساتم هستند.» حال آنكه تنها چيزي كه اين بنده ي خاص در عكس هاي هم ارزي او ديده ام، تكه ابر هايي هستند؛ بدون كوچك ترين ذره اي، ويژگي احساسي انسان چرا كه احساس از اينجا شروع مي شود و تا همين جا ادامه مي يابد . تكه ابر هايي كه تصوري از آن عكس ها ايجاد نمي كنند چرا كه نگارنده مي داند؛ در چاپ ترفند هايي وجود دارند و همچنين در نور دهي و ظهور فيلم، كه عكس را نا واقعي جلوه دهند و اصلأ سياه و سفيد بودن عكس ها، خود با واقعت منافات دارند . تنها پيامي كه منتقل مي شود اين است كه آنجا و در آن لحظه اي كه عکاس عكس را گرفته بالاي سرش ابر بوده . همين و بس . و اين را مي شود به 90 در صد جريان عكاسي بسط و گسترش داد .
همان طور كه گفته شد لحظه ي قطعي وجود ندارد و اگر حقيقتي در جريان باشد ديگر نمي شود مهارش كرد، مثلأ همين زمانِ خودمان كه عكاسي سعي و تلاش بيهوده اي معطوف متوقف كردن آن كرده است و رولان بارت، بزرگترين فيلسوف عكاسي!، قصد دارد با گزاره ها و تعابير شاعرانه و احساساتي گفته هاي خود را فلسفه جا بزند و به من و تو بقبولاند كه؛ واي! اين عكاسي عجب پديده ايست .
انسان هميشه در آني ترين لحظه به سر مي برد و يك آن است كه بسط و گسترش يافته و در اين هر آنيتش كش مي آيد چرا كه حافظه و خاطره دارد؛ روزمرگي امور، حافظه ي آينده را هم برايش فراهم آورده و با اين دو قطب حافظه، در يك نقطه ي بي پس و پيش در حال نگريستن به جريان سيال وقايع است . حال آنكه عكاسي و هر مشغله ي ديگري همان جريان سيال وقايع اند.
لحظه ي قطعي، همين لحظه است؛ يعني همين لحظه كه من اين متن را مي نويسم و اين لحظه كه تو اين متن را باز خواني مي كني، همين لحظه كه در هم اكنوني ما؛ در جريان سيال خود، ما را به هم پيوند مي دهد و براستي همين هم اكنوني است كه معناي هستي شناسانه ي زمان را بازگو مي كند . آنيت بر دهانه ي تمام افراد انساني افسار بسته است و آنها را مي راند و مي راند و فقط كيفيتش را در من هاي انساني به گونه هاي متفاوت عرضه مي كند
ديدگاه خود را ارسال کنيد!
خوب بود. منهی خیلی کامل تر میشه به این موضوع پرداخت.
مطلب خوبی هست. وجه آموزشی خیلی خوبی داره.
مقاله خوبی بود. باز هم از اینجور مطالب کار کنید. مرسی.
بی دلیل نیست که از عکاسی خبری به عنوان سخت ترین و مشکل ترین نوع عکاسی اسم برده میشه.
چیزای خوبی از این مقاله یاد گرفتم. ممنون تورج خان.