
انسان و اسلحه؛ نگاهي به نمايش «17 دي كجا بودي؟»
وحید جهانمیری نژاد
تاریخ : بهمنماه-14-1388
نگاهي به نمايش «17 دي كجا بودي؟»
نوشته و كار اميررضا كوهستاني
«17 دي كجا بودي؟» آخرين نمايش اميررضا كوهستاني است كه در تماشاخانه ايران شهر تا پايان دي ماه 88 بر روي صحنه بود. نمايشی از گروه تئاتر مهر ـ شيراز، گروهي كه از سال 1374 به سرپرستي نادعلي شجاعي با فعاليتهاي كارگاهي آغاز به كار كرد و پس از اندك زماني نه تنها در شيراز، بلكه در كشور جريان ساز شد و اكنون پس از گذر ساليان، تقريباً تمامي اعضاي گروه در سطح حرفهاي، به فعاليت در حيطهي سينما تئاتر مشغولند. از اين ميان شاخصترين آنها، اميررضا كوهستاني، با آثاري چون قصههاي درگوشي، رقص روي ليوانها،تجربه های اخیر، در ميان ابرها، كوارتت و ...، نمايندگي تئاتر ايران را در بسياري از فستيوالهاي جهاني عهدهدار بوده است. شايد مهمترين ويژگي اميررضا، جسارت او در تجربه فضاهاي بكر و جديدي است كه تماشاگر را مسحور خود ميكند. فضاهايي كه اكثراً با حداقلها خود را به ما ميباورانند و برشهايي از زندگي آدمهاي پيرامون را نشان ميدهند. آدمهايي كه اكثراً در موقعيتهايي عجيب و پيچيده گرفتار آمدهاند.
در « قصههاي در گوشي» د ختري كه براي دادن آش نذري به همسايهها راهي طبقه آخر ساختمان شده، ناخواسته از راز پسرهمسایه كه با دستگاهي مكالمات دیگران را شنود و ضبط ميكند، آگاه و مجبور به حبس در منزل او تا صبح فردا ميشود و اين موقعيت، بهانهاي را بوجود ميآورد تا با هر دوي آنها آشنا شويم. در «رقص روي ليوانها» آشنايي بين دختري فراري و پسري دچار توهمات ماليخوليايي، به ارتباطي بيمارگونه و بازيها و رقصهاي عجيب ميانجامد و ...
و اما «17 دي كجا بودي؟». در این اثر هم ارتباط بین تعدادی دوست که در فضای امروز جامعه ایران و مشخصّاً در تهران بزرگ و بی رحم و کثیف نفس می کشند، روایت می شود؛ آری قصّـه، قصّـه ی آدمهـایی است که هر روز دور و بر خود می بینیم، امّا با روایت خلاقانه ی امیر کوهستانی .
با ورود به تالار، تماشاگران در دو سمت صحنهاي مستطيل شكل رو به روي هم قرار ميگيرند. مستطيل مذكور با دو رديف سكّو به سه صحنه کوچکتر تقسيم ميشود، صحنه هایی كه هر یک با موزاييكهاي سفيد پوشانده شدهاند. در دو منتهـــا اليه صحنه، پردههاي سفيد بزرگي آويزان است كه در لابهلاي نمايش تصاويري بر روي آنها نقش ميبندد.
راوي نمايش كه صداي ضبط شدهاش در طول اجرا پخش ميشود، پسري است به نام علي، كه در انتهاي اولين روايت، به جمله معروف « سلاح، ناموس سرباز است» اشاره و ما را منتظر کارکرد اسلحه در این درام ميكند. کار آغاز ميشود. ويژگي منحصر به فرد نمايش اين است كه تقريباً كل داستان در خلال مكالمات تلفني شخصيتها واگويه ميشود. ناگفته پیداست که دست زدن به چنین تجربه ای بسیار جسورانه است . چرا که با چنین تکنیکی عملاً بسیاری از حالات و حسها را از دست می دهیم؛ پس باید آنقدر ضربآهنگ مناسبی ایجاد شود که به تماشاگر اجازه ی دل کندن از کار داده نشود. بازيگران ابتدا بيحركت بر روي سكوهاي حد فاصل سه قسمت صحنه مينشينند و سپس دو به دو در هنگام اداي ديالوگ ، با حركتي كه معمولاً به صورت ايستادن يا راه رفتن در يكي از سه قسمت صحنه است، از بقيه جدا شده، در مركز توجه قرار ميگيرند و مكالمهي خود را با ديگري آغاز ميكنند. پس، در اكثر قسمتهاي نمايش، دو بازيگر، موبايل يا تلفن به دست، در حال مكالمه و پيش برندهي قصهاند. آنها در قسمتهايي حداكثر فاصله را از هم ميگيرند و در جاهايي به صحنه ی وسط ميآيند و در حداقل فاصله گفت و گو ميكنند. شاید بتوان گفت که در قسمتهایی که تنش بیشتری در فضا حاکم است شخصیـــتها به هم نزدیکتر می شوند و در جاهایی که دیالوگها سردتر است، فواصل هم بیشتر و تماشاگر مجبور به سر چرخاندن به این سو و آن سو بـــرای دیدن گوینده دیــالوگ می شود. تا بخشی از کار هنوز به زحمت می توان فهمید که شخصیــتها از چه چیزی سخن می گویند و قصه از چه قرار است و همین گره گشایی های دیر هنگام، که البته در چنین درامی ناگزیر است، گاهی سبب بریدن تماشاگر می شود. امّا به تدریج درمی یابیم که شيده، سوگل، فاطي و سارا، تيم اجرايي نمايشی هستند كه قرار است در دانشگاه و به عنوان پایان نامه ی فاطی ، به صحنه رود. آنها گهگاه در خانهي سارا، كه بازيگر مشهور تئاتر و سينماست، تمرین می کنند . گروه در شب گذشته، نقشهاي را طراحي كرده و پيش برده است؛ اما نه طرحي براي اجـراي نمايش، بلكه طرحي براي کش رفتن يكروزهي اسلحهي علي، دوست فاطي، كه سرباز نيروي انتظامي است! نمايش از صبح روز عملياتي كردن نقشه شروع ميشود، صبح روز 17 دي، صبحي كه سارا آن را با يك مصاحبهي راديويي آغاز كرده و عبدي، كه ظاهراً از شيفتگان سارا و از طبقهي اجتماعي پايينتر از سایرین است، طبق برنامه بناست كلت را با خود به در دانشگاه آورده و تحويل سوگل دهد. اما تصمیمات فردی و عدم هماهنگی لازم، باعث بر هم خوردن نقشهها و درگيري شخصيتها و پردهبرداري از خواستهها و دغدغههاي هر يك از آنها ميشود. اینجاست که در می یابیم که این یاران غار، در واقع فرسنگها از یکدیگر دورند و هر یک در دنیایی مجزّا، درگیر عشقها و نفرتهای خود...
کارکرد اسلحه برای هر یک از اشخاص بازی متفاوت است. سوگل ميخواهد به كمك آن استادي را در دانشگاه تهديد كند، استادی که با لجاجتهای خود، آرش، دوست پسر او را در آستانه ی اخراج از دانشگاه قرار داده است. انگیزه ای که چندان باور پذیر نیست. شيده، كه پرستار است، اما قصد پس گرفتن فيلم رابطهي خصوصيا ش را با يك همكار، از او دارد و به قول فاطی مشکلش از بقیه جدّیتر است و برای استفاده از کلتِ علی مستحق تر و انگیزه اش مستدل تر. و سارا ، که در کنار بازیگری، شیفته ی نقاشی است، بر آن است تا خاطره پاشيده شدن خون سگش بر صورت یک مأمور لباس شخصي را، با شليك گلولهاي به كيسهي خون خود، به تابلوي بديع تبديل نمايد. انگیزه ای عجیب، غیر منطقی و دیوانه وار که نگار جواهریان با بازی خوبش موفق می شود آن را به ما بباوراند. و در نهايت عبدي، كه طبق قرار، تنها بايد حامل اسلحـه ميبود، او نیز با نگه داشتن اسلحه نزد خود، می خواهد بوسیله ی آن در برابر تخريب خانه بدون مجوزش توسط شهرداري، مقاومت و به زعم خود از خاکش دفاع کند . ما صحنه ی دفاع عبدی را در برابر بلدوزرهای شهرداری نمی بینیم ولی وقتی عبــــدیِ همیشه فرمانــبر را می بینیم که در برابر سارا می ایستد و دیگر به او اجازه ی توهین و تحقـیر خودش را نمی دهد ، در می یابیم که این عصیان آغاز شده و او با یا بدون اسلحه این کار را خواهد کرد.
در این میان، فاطی، ظاهراً برای اینکه از شرمندگی بازیگرانش که بی مزد و منت برای او کار می کنند در بیاید ، تـن به خواسته ی آنان داده و اسلحه دوستش ، علی ، را در حالی که خواب بوده در اختیار آنان گذاشته است و اکنون با دیدن حال بد علی، درگیر عذاب وجدان شده و در کشمکش بین دوستانش و عشقش دست و پا می زند. و علی که پس از بیدار شدن متوجه گم شدن کلتش شده و هر چه بیشتر جُسته، کمتر یافته است، مایوسانه با فاطـــی و تک تک دوستانش، بجز سوگل، صحبت می کند، ولی به هر آب و آتشی که می زند، نمی تواند واقعیت را بفهمد. تا اینکه شـیده، خود، به او زنگ می زند و اقرار می کند که کلت در اختیار اوست و برای درآوردن گلوله هایش راهنمایی می خواهد ...
در«17 دي كجا بودي؟» تمامی بازیها بسیار واقعگرا، روان و فارغ از هرگونه اغراق است که جا دارد به بازی بسیار راحت فاطمه فخرایی(فاطی)، که پس از سالها بر صحنه حضور یافت، اشاره ای ویژه کنیم. بازیها در طول تمرینها آنقدر صیقل خورده و یکدست شده اند که نمی توان نام "بازی" بر آنها گذاشت و واقعاً نمایشگر برشهایی از زندگی هستند . امّا ویژگیها و جذابیتهای بازی احمد مهران فر (عبدی) از جنس دیگری است و گاهی نمایش را که به دلیل پیچیدگی روابط کاراکترها، برای تماشاگر ثقیل و عذاب آور شده، از این وضع نجات می دهد . با وجود تلخي قصهي هر يك از آدمهاي نمايش، در طول ديالوگها، طنزي به ظرافت رخ مينمايد و لبخند و خنده و حتا گاهي قهقههي تماشاگران را سبب ميشود؛ خصوصاً ، چنانکه ذکر شد، در صحنههايي كه كاراكتر جذاب عبدي ، نوبت سخن را به دست ميگيرد. و نیز جایی که سوگل و شیده پس از عملی کردن نیّات خود، با هــــــم رو به رو می شوند. در این صحنه، که اولین جایی از نمایش است که بازیگران رو در رو و بدون تلفن با هم برخورد می کنند ، سوگل که بدون اسلحه سراغ استاد آرش رفته، با آب و تاب شروع به تعریف ماوقع و نمایش را از یکدستی خــارج می کند.
همین نقشِ شکستن فضا توسط ویدئو پروجکشن هم ایـفا می شود . در میان روایتهای علی، نمایشِ عکس و فیلمهایی بر پرده های اطراف، تجربه ی جالبی را برای تماشاگر رقم می زند . در ابتدای صبح بر یکی از پرده ها، یک لیوان چای و بر پرده ی مقابل، تصویر اتاقی را می بینیم که پرده هایش با نسیم صبحگاهی به رقص در آمده اند . در میانه نمایش نیز در حالی که علی در جست و جوی کلتش به کمدهای خانه ی سـارا سرک می کشد ، کشــوها، تک تک بر روی پـرده های اطراف تصویر می شوند و محتویات آنها نام برده می شوند: "لیوان پر از سکه ، آبرنگ، یه کاسه پر از سنگ، عکسهایی از بچگی سارا، جوراب و..."؛ تصویرهایی که بارها تکرار می شوند و درعین زیبایی کمی از حوصله ی مخاطب فراتر می روند. و در انتها تصویر صورت علی بر پرده و کف صحنه ها نقش می بندد و در ترکیب با نگاتیو فیلمهای شیده از یک سو و خون سارا که در دیگر سو بر زمین ریخته، تابلوی بسیار زیبایی را خلق می کند.
در كنار آدمــــها ، نميتوان نقـش اســلـــــــحه را در «17 دي كجا بودي؟» ناديده گرفت؛ کلـتی که گاه از آن به عنـوان کلاه گیس نام برده می شود و تا انتها هرگز ديده نميشود. آری؛ اسلحه شلیک نمی شود، ولی دغدغهها، اضطرابها، بيمها و اميدهاي شخصيتهای نمایش را به سمت ما نشانه رفته و مـا را پي در پي، مورد اصابت گلولههاي يأس، عدم اطمينان، انتقامجويي، ترس از شنود مكالمات، بي اعتمادي و عصبانيت آدمها قرار ميدهد . ما زخمي ميشويم، امّا در نهايت جان سالم به در برده و از سالن نمايش بيرون ميآييم و آدمهاي نمايش را در پيرامون خود رصد ميكنيم.
بازیگران:
نگـار جواهریان، احمــد مهران فر، مهیـن صدری،
الهام کردا، سعید چنگیزیان و فاطمه فخرایی
لینک دائمی مطلب در سایت سیاوشون : http://siavashon.ir/jahanmiri/8026.html
__________________________________________________________
استفاده از مطالب سایت سیاوشون بدون ذکر آدرس کامل غیر مجاز است. به حقوق
یکدیگر احترام بگذاریم
www.Siavashon.ir
info [at] siavashon [dot] ir