مهرماه-06-1388
غروب روز پنجم مهرماه خیلی آرامتر از روزهای قبل رسید، بعد از یک روز کاری تازه به خانه رسیدم و برای گریز از خواب و شنیدن اذان شاسی تلوزیون را فشار دادم، برای چندمین بار آژانس شیشهای را پخش میکرد، اما این بار برای من یک نشانه بود نشانهای که مصاحبه امروزم با آن رزمنده گمنام را حتما کار کنم.
چهارشنبه گذشته آدرسش را یکی از پشت تلفن داد و خواهش کرد به سراغش برویم، به سراغ مرد لاغر اندام و چهل و پنج سالهای که هفتاد ماه از عمرش را در بهترین دوران نوجوانی و جوانی در جبهههای جنوب گذرانده بود و حرفهای زیادی داشت.
خانهشان اما کوچک بود، با دیوارهایی که نما نداشت، کوچک اما پر از مهربانی مثل دلهای خودشان، خانهای با سه اتاق که دو تا را دو برادر رزمنده با خانواده و سومی را مادرشان که همسر شهید بود با بقیه اعضای خانواده استفاده میکردند و هالی که مشترک بود.
وقتی از خانه خارج شدم سنگین شده بودم، احساس غرور نمیکردم، شاید از خودم خجالت میکشیدم، اما نگران از فرداها، فرداهایی که هویت این مردم، ارزشهایشان، ایثارگرانشان در خواب آرام زندگی فراموش شود، پشت پرده زمخت و ضخیم ذهنها مخفی شود و دیگر هیچ چیز نباشد که به آن افتخار کنیم.
خانه خیلی خالی بود، بچههایش نبودند و همسرش که یک استکان چای بیاورد اما عکس امام(ره) و مقام معظم رهبری در دو قاب دو گوشه دیوار زینت بخش محفل ساده و بیآلایش آنان بود.
من خودم تاریخ جنگم و خیلیها از همین ترسیدند
تصور اینکه یک رزمنده با سابقه هفتاد ماه جبهه در هیبت یک بسیجی چگونه میتواند باشد، سخت است، پشت یک پیراهن سفید که روی شلواری مشکی و گشاد افتاده و ریشی و تسبیحی و احیانا چفیهای و ادای کلماتی به غیض!
اما رحیم هیچ یک از این همه را نداشت و بسیجی بود، یک بسیجی مخلص که میگفت: من هیچ منتی بر سر این نظام و انقلاب و مردم ندارم، مردم و نظام بر سر من منت دارند. فقط کاش شهید شده بودم، کاش این روزها را نمیدیدم، روزهایی که پیشبینی شهید باکری به حقیقت بپیوندد. ای کاش شهید شده بودم.
میپرسم: مگر شهید باکری چه گفت؟
میگوید: گفت" بعد از جنگ این رزمندهها سه دسته میشوند، یک گروه شهید شدهاند و رستگار، یک گروه به مقام میرسند و گروه سوم عوض نمیشوند اما در انزوای گوشه خانه میمیرند. دعا کنید که شهید شوید"
وقتی از آن روزها میگوید، روزهایی که قریب به بیست و هفت سال از آن میگذرد، میفهمی چقدر باهوش است و این همه خاطره را چگونه زنده نگاه داشته است، چشمان نافذش گرد میشود و روزهایی را به یاد میآورد و لبخند میزند، با یادی که از هر شهید میکند چشمش را لایهای از اشک فرامیگیرد، نرمهای که با دستهای پر از پینه و زجر کشیدهاش پاک میکند.
کی به جبهه رفتی؟
سال 59، من متولد چهل و سه هستم، تازه 16 سالم بود.
تاکی ماندی؟
ماندن که دائم نبود. چند بار زخمیشدم آمدم و رفتم، اما به فاصله ده روز، پنج روز شاید 15 روز، تا سال 67 جبهه بودم، خرداد 67.
یعنی؟
هفتاد ماه!
جانباز هم هستی؟
زیاد نه! و آستینش را بالا میزند، از این زخمهای کوچک روی هم شاید 5 درصد، گلولهها به من نمیخورد، اگر هم میخورد کاری نبود.
دلت میخواست شهید بشوی؟ واقعا بگو؟
اشک در چشمش حلقه میزند، به عکس امام نگاهی میاندازد و میگوید:
خدا میداند با شهادت هر یک از همسنگرانم آرزوی شهادت میکردم، به خدا التماس میکردم، اما قسمت این بود که بمانم و این روزها را هم ببینم، روزهایی که شهید باکری آن روزها برایمان گفته بود.
منظورت همان جمله معروف شهید باکری است؟
بله همان جمله که شاید خیلیها نقلش را شنیده باشند، اما من افتخار داشتم که از زبان خود شهید بشنوم، شاید باکری این جمله را گفت تا مردم بدانند چقدر بزرگ بود.
چه بود؟ آن جمله را میگویم؟
شهید گفت: یک دسته شهید میشوند، اینها برنده هستند، یک دسته به دنیا میچسبند و به پست و مقام میرسند، یک عده هم میمانند و طرد میشوند، در گوشه خانه شان در انزوا میمیرند.
راحت بگویم، عدهای از جانبازان و رزمندهها میگویند ما لایق شهادت نبودیم، تو چه فکر میکنی؟
نه من آدم خوبی بودم، آدم خوبی هم هستم، تا آنجا که توانستهام مسلمان بودم، مقدر است، تقدیر من این بود که بمانم و یادم باشد که شهید باکری و باکریها چه گفتند.
میدانید، عدهای میآیند توی تلوزیون از روزهای جنگ میگویند، از شهادت بزرگان، از اینکه چه اتفاقاتی افتاد، اما اگر از جزئیات سئوال کنی نمیدانند، اما من برای شما با نشانی میگویم، هر چه از تاریخ جنگ برایتان بگویم با نشانی است، میتوانید جویا شوید.
اولین بار چه شد که به جبهه رفتی؟
خدا رحمت کنه یک همشهری در مسجد سلیمان داشتم که در بنیاد امور مهاجرین بود بهنام شهید هوشنگ طلغری، سال 59 از من هم خواست که در بنیاد به آنها کمک کنم، رفتیم آبادان و تا سال 60 به عنوان نیروی بنیاد امور مهاجرین بودم، سال 60 اول رفتم محور دهلاویه که آن زمان شهید زمان محمودی فرمانده محور بود، نزدیکیهای عملیات بستان، آن موقع هنوز دهلاویه آزاد نشده بود، بعد به سوسنگرد رفتیم، سوسنگرمنطقه شهید چمران بود.
من 27 شهریور 60 که عملیات شهید مدنی در آن منطقه برای آزاد کردن جاده دهلاویه و آماده کردن بستر برای انجام عملیات بستان شروع شد، در منطقه بودم، همان زمان که شهید چمران به واسطه برخورد ترکش خمپاره شهید شد، یادم هست که ترکش خمپاره درست پشت گردن ایشان اثابت کرد.
خیلی از عملیاتهای کوچک بودم، خیلی از عملیاتهای بزرگ مثل فتحالمبین، کربلای 5 و .... بودم.
اما امروز خوشحالم که من هم جزو دسته سومی هستم که شهید باکری گفت، نه دسته دوم.
چرا ماندی، چرا در جبهه ماندی، با چه نیت و فکری؟
نمیدانم، جبهه یک دنیای دیگر بود، دو رکعت نماز آنجا میارزید به هزار رکعت نمازی که جای دیگر میخواندی، صفای دیگری بود، نمیتوانم توصیف کنم، همین قدر بگویم که وقتی میدیدم که چطور امثال شهید خیبر صالحخواه که آن روز فرمانده سپاه مسجد سلیمان بود، شهید شد، درس میگرفتیم، جبهه عرفان عملی آدم بود، هر روز و هر ساعتش درس میداد. درس خداشناسی، درس زندگی.
امروز با این احوال پشیمان نیستی؟ احساس نمیکنی عمرت را بهترین ساعتهای زندگیات را باختی؟
نه به هیچ عنوان، شاید عدهای بگویند دکان باز کرده اما خدا شاهد است که الان هم اگر بنا باشد، مثل همان روزها آماده هستم. مشکلات البته هست، خیلی زیاد، خیلی سختی کشیدهام، امروز حتی برای یک کرایه .... اما هستم، پابرجا، نبریدهام و ایستادهام.
بغض کرده، با زبان لبانش را خیس میکند و سعی میکند آرام شود.
من نامه اعمالم با افتخار دستم است، به خدا ایمان دارم و میدانم که او شاهد اعمال من هست. من اعتقادم به خدا، به این نظام یک ذره هم کم نشده، اما خیلیها هستند که نباید باشند، جایشان اینجا که هستند نیست.
اما اینکه یک عده از کسانیکه امروز مسئولیت دارند، دروغ هم میگویند خیلی کارها هم میکنند، دلیل نمیشود که نظام ما بد است، ارتباطی به نظام ندارد. این ها به ظاهر به امثال من بد کردند، من برای اینها به جبهه نرفتم، برای گرفتن مزد هم نرفتم. میتوانستم نروم، من داوطلب رفتم حالا هم چیزی از کسی نخواستم بیشتر از خیلیها سابقه جبهه دارم، تخصص دارم، خیلی از مسائل را هم بهتر میدانم، درخواست من خیلی معمولی است، درخواست یک شهروند از دولت از حکومت، یک شغل آبرومند تا بتوانم خانوادهام را در رفاهی نسبی اداره کنم، از نظر شما خیلی زیاد است؟
شايد خيلي از آنهاييكه امروز ميآيند در تلوزيون و از جنگ ميگويند، فضاي جبهه و جنگ را ترسيم ميكنند يادشان نيست كه به خاطر شب كوري ما دستشان را ميگرفتيم و براي وضو گرفتن نماز صبح و مغرب بيرون ميبرديم، يادشان رفته كه مشكل تنگي مادرزادي دريجههاي قلبي داشتند و كسي كه اين مشكل را دارد نميتواند در عملياتها شركت كند، در عمليات بايد بدوي، كسي كه قلبش مريض است نميتواند بدود، اينها را گفتم كه خيليها يادشان باشد من اگر چيزي ميگويم نشاني دارم، دقيق، خدا به من ذهن خوبي داده كه يادم هست، آدمها، رفتارها، محلها و اينها همه نشاني است از صحت حرفهاي من، هركس بگويد من نشاني ميدهم.
نه میگویم شاید به خاطر اینکه جبهه بودی، حالا هر چند ماه، انتظار داشته باشی که به راحتی به تو کار بدهند؟
آیا کسانیکه جبهه نرفتهاند از دولت کار نمیخواهند، آیا اشتغال برای همه نیست، من هم مثل بقیه، یعنی در شرایط مساوی حتی نمیتوانستند مرا به عنوان آبدارچی یک اداره استخدام کنند. نه به عنوان یک رزمنده،یک ایثارگر، به عنوان یک شهروند که از آنها درخواست کمک کرده است.
من دوران سختی را پشت سر گذاشتهام، نمیدانم چرا اما دراین سالها هیچ کمکی از بابت اینکه رزمنده بودهام به من نشده است.
وقتی توی تلوزیون فلان شخص که شاید شنا هم بلد نباشد را میبینم که چطور از گرفتن فلان نقطه و از غواصی حرف میزند و من که آنجا بودهام و تک تک افرادیکه در آن نقطه حضور داشتند را میشناسم و میدانم چند نفر شهید شدند و چند نفر ماندند این حرفها را میشنوم، سختم است.
چرا باید او آنجا باشد من اینجا؟ نمیدانم حتما این هم امتحان الهی است، که هست، شک ندارم اما بندهها هم دخیل هستند.
میدانید فکر کنم همان سال 60 در سوسنگرد یکی از فرماندهان سپاه که همراه چمران از لبنان آمده بود این حرف را زد، آن روز ما هفت هشت نفر نوجوان بودیم، هم سن و سال، او به ما اشاره کرد و گفت: فردا که جنگ تمام شد اینها به هیج جا نمیرسند، چون خیلیها امروز پشت میز و نیمکت به برکت حضور اینها اینجا، درس میخوانند!
شاید آن روز خیلی جوان بودم و معنای این حرفهای بزرگ را نمیفهمیدم اما امروز و در این سالهای بعد از جنگ چه خوب معنی این جرفها را فهمیدم.
میپرسم چند نفر هستید؟
میگوید: 5 تا پسر 2 تا دختر و من پسر بزرگ هستم، برادرم جانباز 25 درصد است،پدرم هم سال هفتاد بر اثر عوارض شیمیایی در خیابان شهید شد، همین فلکه هنگ، اسناد پزشکی هست.
و به عنوان فرزند شهید چی، امکاناتی، چیزی گرفتهاید؟
هیچ، من به عنوان رزمنده هیچ سهمی نداشتم چه رسد به فرزند شهید.
مادرت، برادرات؟
هیچی میبینید که کدام سهم؟
خب چرا اینطور شد؟
نمیدانم، من به قسمت خیلی اعتقاد دارم اما یه وقت یک آدمی میداند که اگر برود وسط یک خیابان ماشین میزند بهش و میمیرد یا فلج میشود اما میرود این قسمت نیست اینجا میتوانست عاقلانه رفتار کند اما وقتی پای آدم لیز میخورد و از یک بلندی که چندان خطرناک هم نیست میافتد و میمیرد یا فلج میشود این قسمت است.
اما با این میزان جبهه که تو داری میتوانستی وضعیت بهتری داشته باشی؟
من نانآور خانواده بودم، بعد از جنگ گفتند دیپلم نداری، رفتم رشته تجربی با معدل 17 و خوردهای دیپلم گرفتم اما فایده نداشت.
پس سهم خودت را میخواستی؟
بهخدا نه! کدام سهم، من به پای خودم به جبهه رفتم، اما چرا باید بگویند مدارک من گم شده، سوخته است؟ مگر میشود پرونده یک نفر بسوزد، من اگر میگویم جبهه بودم اگر میگویم شهید خرازی، باکری یا هر کدام از شهدا را دیدهام با آنها بودهام، نشانی دارم، نشانیهای درست دقیق که کسی نمیتواند در صحت آن شک کند، نمیتواند این نشانیها را بدهد مگر آنجا بوده باشد.
زمانی که شهید فهمیده به شهادت رسید من هم آنجا بودم، من به همراه شهید بهنام محمدی که هیچ کس نمیشناسدش و شهید حسین فهمیده با هم بودیم، قرار شد نارنجک زیر تانک عراقیها بیندازیم، اول بهنام محمدی رفت ولی با تیر مستقیم شهید شد و تانک رفت روی جنازهاش، بعد شهید فهمیده رفت بعد هم من، آن دو شهید شدند و همه اسم فهمیده را شنیدند و امروز به هر کس بگویی داستانش را میگوید، اما کسی نمیگوید بهنام محمدی و من هم آنجا بودیم.
قبر شهید محمدی در مسجد سلیمان است، من او را پیدا کردم، روی سنگ قبرش هم نوشته رزمنده شانزده سالهای که زیر تانک رفت! همین، اما شهید فهمیده برای همه شناخته شده است. وضعیت من هم که ماندم و شدم دسته سومی که شهید باکری گفت میبینید.
سکوت میکند، انگار در افقی که به آن خیره شده در جستچوی حقیقتی است که در زندگی به آن نرسیده است!
باز هم برای من نامفهوم است که چرا تو به اینجا رسیدی به این وضعیت که الان بیکار هستی و با این همه سختی به زندگی ادامه میدهی؟
یک علتش خواستن خود آدم بود، دنبال این حرفها نبودم، نخواستم، یک علتش این است که بعد از جنگ من یک جوان خام بودم که هرچه دیده بود خلوص نیت بود و برادری، سالها در جبهه به من یادداده بود به همه اعتماد کنم، همه برادرم هستند وخیرخواهم، اما بعد از جنگ فهمیدم خیلیها زبانی میگویند برادر، آنها نه برادر تو هستند نه اهل جبهه و جنگ، همانهایی که فقط برگ ماموریت جبهه داشتند. آنها که ماموریت نه ماهه میگرفتند و بعد از اینکه سر و گوشی در جبهه نشان میدادند پیدایشان نمیشد تا زمان گرفتن پایان ماموریت، امروز خیلی از این افراد تصمیمگیرندگان ما هستند؟! آنها که برای ایثارگران تصمیم میگیرند.
یک علت دیگر هم دارد و آن اینکه بچههای مسجد سلیمان با هم متحد نبودند، رزمندگان آغاجری و اهواز هوای هم را داشتند اما کسی نبود که هوای من را داشته باشد، دستم را بگیرد، راه نشانم بدهد.
یکی دیگر هم هست که مثل من منزوی شده است، کسی که زمانی به ارتش یک نفره معروف بود، امروز همه اهالی مسجد سلیمان رضا عالیخانی را میشناسند اما چه شناختنی! او را فبول ندارند.
رضا متولد 1338 است، آدم بزرگی است، در جنگ کارهای بزرگی کرد و رشادتهای زیادی به خرج داد، از زمان خودش خیلی جلوتر بود، یادم هست او 25 سال قبل توی جبهه برای ما حرفهایی میزد که امروز میگویند این یعنی گفت و گوی تمدنها! آن روز شاید ما معنی حرفهای او را درست درک نمیکردیم وقتی از نیاز به ارتباط جوامع بشری میگفت اما حال میفهمم که او چه انسان بزرگی است. هیچ کس قدر این انسان بزرگ را ندانست و حالا او را قبول ندارند.
خیلیها زمانی در مسجد سلیمان بودند و آدمهای خوبی هم بودند و هستند اما کسانی بودند که دستشان را بگیرند و امروز هم مسئولیت دارند، آن آدمهای خوب به اندازه یک دهم من یا رضا سابقه رزمندگی ندارند اما حالا مسئول هستند و ما را هم فراموش کردهاند. فقط خوشحالم که یک لحظه از یاد خدا غافل نبودم.
میگویم سهام عدالت و دیگر مزایایی که بهصورت عادی به رزمندگان میدادند و میدهند، مثل حقوق ماهیانه چه؟ به تو هم دادهاند؟
میخندد، درون پوشهاش دنبال کاغذی میگردد و آنرا جلوی من میگذارد، فرم 111 سپاه است در خصوص پرداخت حقوق به امثال او، بخش از آن یک وکالت نامه است که براساس آن فرد به پرداخت کننده وکالت میدهد در هر صورت و به هر دلیل که صلاح دید، مبالغی که به حساب فرد ریخته شده است را برگرداند!
میگوید: من این فرم را امضا نکردم و تحویل ندادم، خیلی دنبالم فرستادند که این فرم را بگیرند اما ندادم،
گفتم خب این چه کاری است شما شاید فردا صلاحدیدید که هرچه پول به حساب من ریختهاید از من بگیرید، پس چرا پرداخت میکنید؟
میگوید: البته در کل هفتصد هزار تومان به من پرداخت کردند، و سندی هم نشان میدهد، این پاداش بود اما گفتند این تمام حقوقی است که برای تو در نظر گرفته شده بود، برای تمام این سالها و من هم فقط خندیدم اما نیاز داشتم که بگیرم.
میگوید: سال 69 وقتی برای گرفتن گواهی جبهه رفتم گفتند تو در دوران جنگ هفده هزار تومان اضافه دریافت کردی حالا باید پس بدهی، تا ندادم برگه به من ندادند، هفده هزار تومان آن روز خیلی پول بود!
به درستی خیلی پول بود، زمانی که حقوق یک کارمند ماهیانه بین 3 تا 5 هزار تومان بوده، هفده هزار تومان حقوق چهارماه یک کارمند محسوب میشد!
میگوید: زمانی برای گرفتن سهام عدالت ما را صدا زدند اما یک ساعت بعد از اینکه سهام را به من و خانوادهام دادند دوباره به بهانه اینکه شمارهاش اشتباه است پس گرفتند و در این میان فراموش کردند که سهام عدالت دخترم را بگیرند، برگه سهام عدالت دخترم هنوز هست.
میپرسم: در این سالها چطور گذران زندگی کردهای؟ چه میکردی؟
میگوید: من برقکار هستم، کارم هم بد نیست، در این سالها همه کاری کردم و دستهایش را نشان میدهد که پینه بسته، همه کار بنایی، کارگری، نقاشی، برقکاری، اما اینروزها دیگر کار نیست، باید سرمایه داشته باشی، صاف و صادق باشی نمیتوانی نان درآوری .باز هم بغضش را فرو میخورد.
میگوید: باور کنید یا نکنید برای من و خانوادهام زیاد توفیر نمیکند، اما امروز پنج روز از مهر میگذرد و من نتوانستهام بچههایم را که برای تابستان به مسجد سلیمان رفتهاند برگردانم، یعنی پول بلیط برگشتشان را هم ندارم!
میپرسم: ثبت نامشان کردهای؟
میگوید: بله و این هم شماره تلفن مدرسهشان و کاغذی را نشان میدهد، میخواهی زنگ بزن و بپرس، دیگر رو ندارم بروم و مرخصی برایشان بگیرم، به چه بهانهای بگویم که نمیآیند مدرسه.
سرم سنگین شده است، به بهانه تشنگی میفرستمش دنبال آب و کمی با خودم خلوت میکنم، سخت است خیلی سخت است اما وجود دارد، اینجا در همسایگی خانههای ما رزمندهای هست که اینگونه در اداره زندگی خودش مانده. وقتی با لیوان آب بازمیگردد، صورتش را آب زده اما چشمانش...
میپرسم: راستی چرا از سهمیه رزمندگان برای دانشگاه استفاده نکردی؟
میگوید: باور کنید اگر از همین امروز به مدت چند ماه کتابهای درسی را بخوانم بهترین رتبه دانشگاهی را کسب میکنم اما با شرحی که گفتم انتظار داری برای دانشگاه رفتن به من گواهی میدادند؟
البته خام بودم، راهنما نداشتم و بچگی هم کردم اما در حق من ظلمهایی روا شده است که بعضیهایش را گاه خودم هم باور نمیکنم!
میپرسم از رزمندگان بزرگ از شهدای بهنام دیگر چه کسانی را بهیاد دارد که با آنها بوده است؟
کمی فکر میکند و میگوید: شهید غیور اصلی را میشناسی؟ یک یلی بود برای خودش، خوش هیکل فرز و چابک، توانا و با صدایی رسا که آدم را میخکوب میکرد.
او اصالتا عرب بود و رزمندهها میگفتند که 16 سال در کشورهای مختلف حضور داشته و آموزش دیده و جنگیده است. یک شب در نزدیکی هویزه خیلیها بودند، همین آقای سردار شمخانی هم بود، شهید علمالهدا هم بود، آن شب منتظر تک عراقیها بودیم و شهید غیور اصلی روی خاکریز راه میرفت گاهی بالا گاهی پایین، منتظر تانکهای عراقی بود، آن موقع که هیچ کس کلاشیینکوف نداشت، او اسلحهاش کلاشینکوف تاشو بود، ما آرزو داشتیم کلاش داشته باشیم، همه ژ3 یا ام یک داشتند، یکباره تانکها آمدند و شهید فریادی زد که همه را میخکوب کرد، هیچ وقت صدای شهید در گوشم گم نمیشود، انگار همین دیشب بود.
حاج حسین خرازی را هم از نزدیک دیدم، دوتا عکس با او گرفتهام، نمیدانم عملیات بدر یا خیبر، نمیدانم اما با او حرف زدم و نصیحتم کرد.
دست خط شهید علمالهدا را هم دارم و دست خط فرمانده قرار گاه کربلای 8 سپاه منطقه خوزستان و خرمآباد حاج امیر هواشمی.
یاد دیالوگهای آژانس شیشهای ميافتم، آنجا که حاج رضا از خیبر و خیبریها میگفت، وای که خیلی از مسائل شاید در باور خیلی از آدمها نگنجد اما واقعیتهایی است که خیلی از رزمندگان با آن درگیر بوده و هستند، انسانهایی که در خیبر و بدر و فتحالمبین حاجی شدند، آدمهایی که گرد و غبار کبر و غرور امروزیها خفهشان میکند، نفسشان را تنگ میکند.
میگویم: حالا از مردم از دولت چه میخواهی؟ حالا فکر میکنی زمانی است که باید سهمت را به تو بدهند؟
ناراحت میشود و از من میخواهد که حتی یک سطر از این حرفها را منتشر نکنم، آنقدر عصبانی که از اتاق بیرون میرود، حرفم را گوش نمیدهد، با زبان بیزبانی میخواهد که بروم.
در حالیکه از ناراحتی صدایش میلرزد میگوید: مومن من کیاز سهم حرف زدم، گفتم خودم رفتم جنگ، آن روز بهترین کار را کردم، الان هم اعتقاد دارم که بهترین کار همان بود که کردم، سهم هم نخواستم اما حق شهروندی من چه میشود؟
میگوید: به خدا در حد یک آبدارچی یا سرایدار ساده، در حد یک نگهبان که میتوانستم موثر باشم، آنوقت لااقل اینطور نبود که امروز هست؟ بچههایم از مدرسه نمیماندند و خودم از شرمندگی سر و همسر!
میگوید: ما پول نداریم، اما همیت و مردانگی داریم.
میگویم: اما امروز خیلی از مردم اینطور نیستند، اینطور فکر نمیکنند؟ ارزشها دیگر ارزش نیست؟ به خیلیها توهین میشود که زمانی اسطوره بودهاند یا کسانیکه بازماندگان اسطورههای ما هستند.
میگوید: میدانم آدمهای بد زیاد شدهاند اما قبول ندارم که ارزشها نیست شده، قبول ندارم که جوانهای ما عوض شدهاند، من قسم میخورم بین همین جوانهایی که امروز باصطلاح تیپ میزنند و درخیابانها حاضر میشوند، شیران نری هست که به زمانش خودشان را نشان میدهند، جوانان ایران مردان بزرگی هستند.
میپرسم: فکر میکنی بچههای تو فردا با دیدن وضعیتت و با شنیدن داستانهایت نسبت به آنچه برای تو ارزش بود و به خاطرش به جنگ رفتی و بارها روانه بیمارستان شدی، شک کنند، یا حتی به آن پشت کنند؟
میگوید: من بچههایم را تربیت میکنم، اگر من با دیدن این مشکلات، با سرشاخ شدن با این سختیها و نامردیها و نامرادیها نسبت به ارزشها و نظام و انقلاب و امام (ره) بدبین شدم، شک کردم، بچههایم هم اینطور خواهند شد.
میگوید: در رگهای من خون عشایری جاری است، همسر من هر وقت قاب عکس امام(ره) یا مقام معظم رهبری را تمیز میکند آنها را میبوسد و روی سرش میگذارد، به جد آنها قسم میخورد، با جان و دل آنها را قبول دارد، اینها ارزشهای من و خانوادهام هستند که عوض نشده و از بین نرفتهاست.
میپرسم: اگر باز هم بیمهری ببینی چه؟
میگوید: دنبال روزی از سفره خداوند هستم، خداوند هست، شاهد و ناظر، فردا هم همه ما نامه عملمان به دست خودمان است، من هم باید جواب پس بدهم، اما شکایتشان را آنجا خواهم کرد، دادخواهی را میگذارم به وقتش، امروز وقت آن نیست.
حرفی برای گفتن نمیماند، مدارکش را برگ میزنم، گواهیهای سی و نه ماهه و 14 ماهه جبهه که زیر یکی نوشته شده 210 روز و زیر دیگری نوشته شده 64 روز مرخصی طلبکار است را در بایگانی شخصی دارد،این را در کنار مدت سربازی که باز هم در جبهه بوده و تاریخ آن از 20 اسفند 62 تا 20 آبان 63 است بگذاری...
این مرد چه مصائبی را تحمل کرده،
نمیدانم، شاید زمان جبران نگذشته باشد، شاید آنانی که در این یک هفته مدام از شهدا و رزمندگان و ایثارگران تجلیل کردند و تعریف و تمجید امروز باید حق این رزمنده را هم به او بدهند، حقی که ضایع شده است.
حرفهایمان تمام نشده بود اما بیش از چهار ساعت حرف زده بودیم و او نگران بود که همه اجری که به واسطه صبرش بهدست آورده به یکباره از دست برود.
بیش از چهار ساعت خاطرات، نامهها، عکسها و گفتهها را ورق زدیم. خاطرات و حرفهایی که خیلیهایش را از زبان خیلی از سرداران بزرگ و مسئولان امروز شنیده بودم، اما شنیدن این حرفها از زبان یک رزمنده گمنام که در گوشهای از این شهر بزرگ، در نقطهای دور، در خانهای که تنها مانده پدر است، با خانوادهاش زندگی را ادامه میدهد، با آرمانها، داشتهها و ارزشهایی که هیچ وقت برایش ضد ارزش نمیشوند.
لحظات انتهایی همنشینی با این رزمنده گمنام، سکوت است و مرور حرفها، مرور برخوردها، مرور آنچه که باید باشد اما نیست.
وقتی از خانه خارج شدم سنگین شده بودم، احساس غرور نمیکردم، شاید از خودم خجالت میکشیدم، اما نگران از فرداها، فرداهایی که هویت این مردم، ارزشهایشان، ایثارگرانشان در خواب آرام زندگی فراموش شود، پشت پرده زمخت و ضخیم ذهنها مخفی شود و دیگر هیچ چیز نباشد که به آن افتخار کنیم.
صدای قهرمان آژانس شیشهای در گوشم میپیچد؟ قبل از جنگ من بودم زمین و تراکتورم، جنگ که تمام شد، برگشتم سر زمین بیتراکتور، من حتی دفترچه بیمه هم نگرفتهام.
و این حرفها در جواب زنی گفته میشد که مدعی بود رزمندهها سهم شان را که خانه و یخچال و فریزر و دانشگاه و .... بوده است گرفتهاند.
شاید بسیاری از مردم هم با این گمانهها هم عقیده باشند، اما باید باور کنیم چه بسیار است رزمندگانی که امروز در معیشتشان باز ماندهاند و با سیلی صورت خود را سرخ نگاه میدارند، فرماندهانی که هیچ کجا داستانهایشان را نگفتهاند.
از خانه رحیم جلیلی قاسم فاصله میگیرم، سرازیری خیابان را آرام طی میکنم و در این اندیشه هستم که هفته دفاع مقدس امسال مانند پارسال و سالهای قبل از آن نبود، امسال سال دیگری بود..... سرم سنگین است، از خودم خجالت میکشم من چه کردهام برای این انقلاب برای این نظام که ادعا دارم، به خیلیها تشر میزنم، خود را در همه چیز سهیم میدانم برای ارزشها دل میسوزانم و فریاد وااسفا سر میدهم که ای وای تمام ارزشهایمان را بر باد دادهاند.
ارزشهای ما این رزمندهها هستند، کسانیکه شهید باکری در موردشان پیشبینی درستی کرده بود.
بار دیگر نامههایی را که به عنوان مدرک داشت و بعضی را از او به امانت گرفتهام نگاه ميکنم و بیشتر شرمنده میشوم، من به جای همه کسانیکه باید کاری میکردند و نکردند، میتوانستند کاری کنند و نکردند، از یاد رحیم و امثال رحیم غافل ماندند در حالیکه امکانات یافتن آنان را داشتند شرمنده شدم....
ديدگاه خود را ارسال کنيد!
خیلی احساساتی شدی برادر! اینها در حال حاضر همش حرفه!
ببخشید این حرفهای این آقای رزمنده سابق چه معنی میده؟ به نفع کیا حرف زده؟ منظورش چی بوده؟ جبهه بوده. خدا عوضش بده. اما جنگیده برای مملکتش.
لطفا از آنجائیکه نام اینجانب نیز در مطلب فوق آمد ، پیامم را به برادر عزیزم رحیم جلیلی قاسم برسانید : من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا ( صدق الله العلی العظیم ) - رحیم جان خوب میدانی که با خدا معامله کرده ایم و انشاءالله به آرزوی دیرینه مان که همانا شهادت است میرسیم زیرا در رحمت الهی هیچ وقت بسته نخواهد شد و شیرین تر و بالاتر از شهادت راضی بودن به رضای خداوند است و بیاد بیاوریم که زمزمه میکردیم ، یکی درد و یکی درمان پسندد ، یکی وصل و یکی هجران پسندد ، من از درمان و درد و وصل و هجران ، پسندم آنچه را جانان پسندد . و این انتظار و صبر بسیار سخت است و بدان که ( افضل الاعمال احمزها ) برترین کارها دشوارترین آنهاست و هر چند مردم و مسئولین ، مسئولیت بسیاری در برابر رزمندگان و جانبازان و خانواده شهدا دارند و دلایل آنرا اگر خداوند یاری کند روزی مفصلا خواهم نوشت و بغض های در گلوی عزیزانم را خواهم ترکاند و اگر به مسئولیت خود عمل کنند و اگر نکردند آنها مردوند و ما باید مواظب باشیم که عدم توجه مسئولین کوچکترین خللی در ایمان و اراده و انتظارمان نداشته باشد ( ان الله لا یضیع اجر المحسنین ) خداوند پاداش نیکوکاران را ضایع و فراموش نمیکند . باید این ضربات را تحمل کنیم تا فولاد آبدیده شویم . و چه سخت است . من معمولا نه خاطراتم را میگویم و نمی گذارم مطرح شوم زیرا برادران دیگر به قدر کفایت هستند و میگویند و مثل من ضعیف نیستند که دچار عجب شوند و اگر لازم شود قطعا ادای تکلیف خواهم نمود . اما طاقت رنج ومشقت همرزمانم را ندارم لذا برای همدردی و همراهی و مرهمی بر زخمهایت این چند خط را نگاشتم . خوشحال میشوم زیارتت کنم 09166140681 - التماس دعا برادرت حاج امیر هواشمی