آشکارسازی تدریجی ظرفیت روشنفکران سکولار
سید بها الدین شیرازی


تاریخ : آذرماه-09-1387

 

پخش مجموعۀ "مرگ تدریجی یک رؤیا"باعث بوجود آمدن تلاطمی در میان نویسندگان و اهالی مطبوعات و وبلاگ نویسان شد.بخشی از این واکنشها و یادداشتها شدیداًمنفی بود بگونه ای که بیش از آنکه به تحلیل خود مجموعه بپردازند به نقد و در بسیاری مواقع به تخریب کارگردان اثر یعنی فریدون جیرانی پرداختند.این طیف از نویسندگان که خود را منطبق یا مدافع روشنفکران سکولار می دانستند با تعابیری چون خود فروشی هنری،سفارشی ساز، فیلمفارسی ساز و... خواستار آن شدند که جیرانی در لیست سیاه قرار گیرد و از این طریق او را وصلۀ ناهمگون جامعۀ روشنفکران مدرن تلقی کنند.بلکه از این طریق موجبات طرد و انزوای جیرانی را از محافل هنری و سینمایی فراهم آورند.

سریال به نیمۀ خود نرسیده بود که مجتبی پورمحسن مقاله ای با عنوان «نیمۀ پنهان آقای فریدون جیرانی» دررسانۀ هلندی رادیو زمانه منتشر کرد که بیش از همه بیانگر موارد فوق است. پورمحسن که پس از درج مصاحبۀ ناشیانه و جنجالیش با ساقی قهرمان(یکی از مدافعان همجنس بازی در خارج از کشور) در روزنامۀ شرق موجبات تعطیلی آن روزنامه را فراهم آورد رسماً به زمرۀ نویسندگان رادیو زمانه پیوست.او در این نوشتار دقیقاً به سبک نویسندگان روزنامۀ کیهان سعی می کند که با گردآوری پاره های اطلاعات در مورد شخصیت جیرانی و تحلیل آنها از دریچۀ نگاه مطلوب خود او را فیلمسازی ناتوان وکم دانش قلمداد کند که با ساخت "مرگ تدریجی..." سویه های جیره خوارانۀ او آشکار شده است.

علیه روشنفکران سکولار،فمنیست و دیگر شیفتگان غرب!

پورمحسن این مجموعه را بیانیه ای علیه روشنفکران سکولار وخصوصاً فمنیستها می داند.او حتی برای اثبات نظریه خود به دنبال نشانه های بامزه ای میگردد و سعی می کند با مچگیری از جیرانی ،توانایی خود را درخواندن ذهنیت کارگردان به رخ خوانندگانش بکشاند.در نظر او نام داریوش آریان؛ شخصیتی که مارال را به لندن دعوت میکند،بیانگر نام داریوش آشوری است و خصوصیات اخلاقی آریان و نیز اقامت وی در لندن یادآور شخصیت ابراهیم گلستان است!نکته بامزه ماجرا اینجاست که اگر به دنبال ما به ازای این اسم در عالم واقع بگردیم نام داریوش شایگان به لحاظ آوایی بسیار شبیه تر است تا داریوش آشوری با این تفاوت که شایگان در قد و قامت روشنفکران سکولار و دسته بندیهایی از این جنس نمی گنجد.پیداست که پورمحسن با ذهنیتی متوهم و از شیشه ای کبود به ماجرا نگریسته است و برای این منظوراز هیچ دست آویزی هر چند سست بنیاد نمی گذرد.

نکته دیگر این است چگونه می توان از شخصیت مارال ،ساناز و دیگر رفقای مربوطه ،تلقی یک روشنفکر را داشت یا از آن مضحک تر آنها را فعالین عرصۀ زن سالاری و فمنیسم دانست.آیا صرف نویسندگی و چاپ یک یا دو کتاب از مارال عظیمی و شرکت او در حلقه های ادبی نشان دهندۀ خصائص روشنفکر جماعت است.یا اینکه مخالفت و ناسازگاری ساناز با تداوم زندگی یک خانواده به سبک سنتی وایرانی، بهمراه میگساری و ریشخند کردن عقاید مذهبی آنها جلوه های بدیهی رفتار یک روشنفکر سکولار است؟ آیا چون قهرمانان یا به تعبیری بهتر ضد قهرمانان داستان زن هستند پس ناگزیردر جرگۀ فمنیست ها قرار می گیرند؟       

 پورمحسن سعی میکند با هم ارز نشان دادن شخصیتها و رفتارآدمهای محوری داستان با شخصیتها و گروههای واقع در جامعه به یک رابطۀ اینهمانی بین آنچه جیرانی ساخته و آنچه در متن محافل روشنفکران می گذرد؛دست یابد.در نظر او این رابطه بین عالم داستان و واقعیت کارکردی جز سیاه نمایی روشنفکران ندارد.البته این حق هر بیننده ای است که از یک فیلم و مجموعۀ تلویزیونی برداشت و تفسیر خاص خود را بکند اما به شرطی که نمادها و نشانه های ارائه شده در آن فیلم با ذهنیت و پنداشتهای مخاطب تطبیق داشته باشد.اگر تصاویر ارائه شده با واقعیت همگون بوده که اینچنین صدای مدافعان و قلم برکفان روشنفکری به هوا برخاسته پس جیرانی در کار خود موفق بوده است و اگر این تصاویر خدشه پذیر و غیر قابل انطباق با یک جمع است،پس چه نیازی به تعمیم دادن یک قصه و رؤیا به عالم واقع و دیگرآدمیان یک قشر از جامعه است؟

نویسندۀ مقاله صبر نکرد تا در قسمتهای بعدی شاهد نفرت مارال از مصاحبه با رسانه های برون مرزی باشد."مارال" علیرغم درخواست "تورکان" و "ساناز" و منفعتی که می توانست این نوع مصاحبه ها برایشان به ارمغان بیاورد؛به شدت از سیاسی جلوه دادن قضیه مهاجرت خود پرهیز نمود. همین جای ماجرا شاهد خوبی است از برای خدشه دار شدن مابه ازای واقعی مارال بعنوان یک فمنیست سکولار در متن جامعۀ امروز.واقعیت آن است که در سالیان اخیر کم نبودند از کسانی که در جرگۀ فمنیستها قرار داشتند وبخاطر فشارهای  وارده بر ایشان و تنگناهایی که در آن قرارگرفتند،فرصت مهاجرت به خارج از کشور برایشان فراهم شد و در زیر چتر حمایتی دولتهای بیگانه قرار گرفتند.از همین روی در ازای دریافت خدمات حمایتی به نشر مقالات و مصاحبه هایی پرداختند که جز سیاه نمایی هر چه بیشتر از وضعیت زنان جامعۀ ایران و بغرنجتر کردن مسأله کارآیی دیگری نداشت.این امر حتی ربطی به شخصیت سکولار یا مذهبی فرد ندارد.شاهد مدعا فردی است که در ایران چادر یک لحظه از سر او جدا نمی شد اما ناگهان با ترک خانوادۀ خود با جلوه ای متفاوت از گذشته سر از رسانۀ دولتی صدای آمریکا درمی آورد.

جیرانی،خود در مصاحبه با روزنامۀ جام جم بر این تصور که "مرگ تدریجی..." نشان دهندۀ یک جریان روشنفکری خاص است خط بطلان می کشد و می گوید:

 " دو جريان در مقابل سريال مرگ تدريجي يك رويا شكل گرفته است، يك جريان كه برخي را وا‌داشته بگويند شخصيت‌ نويسنده‌ها هوشمندانه انتخاب شده‌اند تا به وسيله يك سريال، ريشه يك جريان روشنفكري زده شود و جريان مقابل كه مي‌گويند اين سريال به دنبال چيز ديگري هم هست، اما همه اينها سوءتفاهم است و پيروي از تئوري طرح و توطئه است."

جیرانی در این مصاحبه به این نکته اشاره می کند که سعی داشته یک ملودرام بسازد که شخصیتهای داستانی آن یک استثـناء هستند و این استثـناءها را نباید به قاعده ای برای برملا ساختن نشانی آدمهایی در متن واقعی جامعه تبدیل کرد.بلکه "مرگ تدریجی..." بیانگر تفاوتها و تقابل های دو شیوه زندگی سنتی و مدرن در ایران امروز است.

او می گوید:" زنان آن طرف(سنتی) آرامش دارند، چون زندگي داخلي آنها در تضاد با دنياي بيروني نيست، اما دنياي مدرن در تضاد با دنياي بيرونش است. اين ناامني و سردرگمي از اين تقابل به‌وجود مي‌آيد. ... اين تقسيم‌بندي دليلي بر اين نيست كه من سياه و سفيد نگاه كرده‌ام چون معتقدم زندگي مارال و دوستانش يك جور زندگي است و زندگي خانواده حامد يك جور ديگر از زندگي است. زندگي مدرن شايد براي بيننده‌اي كه با دنياي سنتي عجين است ناهمگون باشد، اما كساني كه زندگي در دنياي مدرن را مي‌شناسند، مي‌فهمند كه آدم‌هاي اين دنيا زندگي از دست داده‌اند."

محصول سفارشی

بسیاری از منتقدین بر سفارشی بودن "مرگ تدریجی..." تأکید داشتند و از این امر بعنوان بهانه ای برای تخطئۀ جیرانی سود بردند.این دسته از منتقدین مرزبندی میان شخصیتهای داستان در دو جبهۀ خیر و شر مطلق را دلیلی بر سفارشی بودن این مجموعه و تبلیغ یک ایدئولوژی خاص می دانند.اما به نظر می رسد این سیاه و سفید دیدن شخصیتها ناشی از تعجیل آنها بر نگاشتن نقد بر این مجموعه بوده و آنها منتظر نماندند که ببینند چگونه مخاطب حتی در مرگ شرورترین ضد قهرمان داستان یعنی ساناز غُصه دار می شود.آیا این امر چیزی جز نشان دادن تغییر تدریجی رنگ سیاه شخصیت داستان به رنگ خاکستری است؟ بگونه ای که مخاطبی که در اوایل دیدن مجموعه از ساناز و رفتار روان پریشانۀ او متنفر است؛ در انتها در مرگ او، این حس دلسوزی و ترحُم است که جایش را می گیرد.

البته آنچه مسلم است آنست که این مجموعه در ذیل تولیدات صدا و سیما قرار دارد.و بدیهی می نماید که تهیه کنندۀ هر اثر با سازندۀ محصول خود یک داد وستد برقرار می کند.داد وستدی که یک سوی آن حمایت مادی ومعنوی تهیه کننده است و سوی دیگر آن خدمات فنی و هنری کارگردان و گروه تولید کنندۀ اثر است.و این همه در دنیای سینما که یک هنر-صنعت بشمار می آید یک امر طبیعی و ناگزیر است.یکی سفارش می دهد و دیگری می سازد!

در اینجا یک پرسش اساسی مطرح می شود .آیا سفارش گرفتن یا تولید یک محصول سفارشی،فی نفسه امری مذموم و ناپسند است؟پاسخ منفی بدین پرسش از سوی کسانی که با عالم هنر و بویژه هنر صنعتی سینما آشنا هستند یک امر بدیهی است.مگر اینکه ملاحظاتی دیگر از جمله سیاسی کاری سبب شود که مثلاً بگوییم هنرمند را میانه ای با کار سفارشی نیست؟        

   در طول تاریخ سینما کم نبودند و نیستند آثاری که به سفارش این و آن ساخته شده اند و از قضا جزء آثار برجستۀ هنر سینما محسوب می شوند.اصولاً سفارشی بودن یا نبودن یک اثر هنری محلی از اعراب ندارد. آنچه مهم است مضمون و ساختار زیباشناسانۀ اثر است که می تواند آن را در ذهن و دل مخاطب جلوه بخشد و در مرحله ای فراتر توانمندی ارزشهای شکلی و محتوایی اثر ،آن را در گذر زمان جاودانه سازد.حتی سیاه و سفید بودن شخصیتهای داستان نمی تواند دلیلی بر کم ارزشی و بی اهمیت بودن اثر باشد.قصد مقایسه نیست ولی بعنوان مثال می توان به فیلم "جویندگان" ساختۀ جان فورد اشاره کرد که در آن سرخپوستها نمادی از شر مطلق محسوب می شوند که سفید پوستها باید آنها را نابود کنند.با این حال این فیلم در زمرۀ جاودانه های تاریخ سینمای کلاسیک قرار می گیرد.

  پورمحسن در همان مقاله ذکر شده پس از اینکه  "مرگ تدریجی..." را یک محصول سفارشی و ایدئولوژیک می خواند در پی رسوا کردن دست های پنهان و پشت پردۀ این مجموعه بر می آید و می نویسد:

 " هجمه‌ی شدید علیه روشنفکران در سریالِ «مرگ تدریجی‌...» یادآور «هویت‌»‌سازان و «چراغ» ‌افروزانی است که آبشخور‌ فکری‌شان، «نیمه پنهان»‌هاست".

 او با نگاهی سراپا سیاست زده صریحاً جیرانی را متصل به گروههایی می کند که در دوران ریاست جمهوری آقای خاتمی  کمر به ریشه کنی خاتمی و دیگر اصلاح طلبان بسته بودند.پیداست که پورمحسن با این بیان بدنبال آن است که اصلاح طلبان معتقد به قانون اساسی کشور را بهمراه سکولارها و فمنیستهای چشم انتظار به دست بیگانه یک کاسه کند.تا از این رهگذر هر گونه نقد بر سکولارها را مثابه یک تهاجم تلقی کند و چنین منتقدی را در سلک برنامه سازان مافیایی صدا و سیما قرار دهد.پورمحسن در قبال جیرانی دقیقاً به شیوۀ همان روزنامۀ مورد تنفرش راه تهمت زنی و اتهام سازی را در پیش می گیرد با این تفاوت که چون دستمزدش را بیگانگان می پردازند می تواند بعنوان یک سینه چاک مدافع روشنفکران و حقوق زنان قیافه بگیرد!

فیلمفارسی

بهزاد عشقی در نقدی با عنوان" یک فیلمفارسی پاستوریزه" منتشره در نشریۀ اینترنتی فیروزه ،جیرانی را فیلمفارسی سازی بیش نمی داند و اینگونه می نویسد:"فریدون جیرانی آدم فیلمفارسی است. فیلمفارسی زیاد دیده است و فیلمفارسی زیاد خوانده است و دربارهٔ فیلمفارسی بسیار می‌نویسد." از همین رو بهزاد عشقی انگشت اتهام خود را به سوی جیرانی می گیرد و ارزش تمامی کارهای او را (با تمامی ضعف و قوتهایش)به هیچ می انگارد.او حتی تحلیل های اجتماعی از سینمای قبل از انقلاب را که یکی از کارهای مورد توجه و شاخص جیرانی در مطبوعات و کارگاههای نقد سینمایی محسوب می شود را با چند جمله،بی ارزش جلوه می دهد و تلویحاً به ریشخند می گیرد و می نویسد: " البته گاهی اتفاق‌های فیلمفارسی را به شکل مکانیکی به اتفاق‌های سیاسی و اجتماعی سنجاق می‌کند تا به مطالب خود اعتبار جامعه‌شناختی ببخشد. اما سویهٔ اجتماعی مطالب جیرانی، همچون سینمای فیلمفارسی، سطحی و بی‌منطق و سهل‌انگارانه است."          

تحلیل او از کارنامۀ هنری و فعالیتهای مطبوعاتی جیرانی چنان بی انصافانه است که نقد او  را همچون حسادت یک همکار به همکار دیگرش تلقی کرد.بگذریم از اینکه برخی از منتقدین و سینماگران صاحب نام ، اصولاً واژۀ فیلمفارسی و مفاهیم تحمیل شده بر آن  را قبول ندارند وآن را حربه ای از برای تخریب سینمای بومی می انگارند.اما با همان تعریفی که خود بهزاد عشقی از فیلمفارسی ارائه می دهد و  ساختار اینگونه فیلمها را سهل انگارانه و دم دستی می خواند می توان به قضاوتی منصفانه روی آورد.

آیا بازی متفاوت و درخشان خانم اسکندری در نقش ساناز نشان از یک بازی گیری دیگرگون از سوی کارگردان ندارد؟

 آیا نوع نورپردازی و فیلمبرداری در شب و بوجود آوردن فضایی دلمرده و سرد در برخی از سکانسها ،سهل انگاری کارگردان در توجه به فضا سازی سینمایی است؟

 آیا تدوین تصویری و ضرباهنگ گیرای «مرگ تدریجی‌...» از قماش دیگر مجموعه های صدا و سیما ست که بقول معروف بدان آب بسته اند؟

پاسخ منصفانه به این پرسشها می تواند نشان دهد که به واقع  «مرگ تدریجی‌...» علی رغم تمامی ضعفها و نقصهایی که می توان برای آن برشمرد،مرزی غیر قابل اجتناب با فیلمفارسی دارد!    

جیرانی روشنفکر یا ضد روشنفکر؟

جبهه گیری بسیاری از افراد در مقابل کار اخیر جیرانی نشان دهندۀ این امر بود که بسیاری انتظار نداشتند که چنین مجموعه ای از آستین جیرانی سربرآورد.مجموعه ای که آدمهای سنتی آن چهره ای مثبت تر در مقابل آدمهای مدرن دارند.شاید این دسته از افراد به خاطر اینکه جیرانی در فیلمهای پیشین اش زنانی نامتعارف با جامعۀ پیرامون خود را به تصویر کشیده است ؛یکی از طرفداران فمنیسم می شمردند.شاید بخاطر روابط حسنۀ جیرانی با جماعت نویسنده و مطبوعاتی و... او را یک نیمچه روشنفکر می پنداشتند. 

اما بر همگان واضح و مبرهن است که جیرانی خود را متعلق به سینمای بدنه یا میانه می داند.سینمایی که با عامۀ مخاطبین ارتباط برقرار می کند و برای مخاطبین خاص نیز حرفی برای گفتن دارد.از دیگر سو جیرانی با حلقۀ هنرمندان و نویسندگان حوزۀ هنری ارتباطی به مراتب تنگاتنگ و مستمرتری داشته تا دیگر محافل روشنفکری آن هم از نوع سکولار! حلقه ای که در دهۀ هفتاد با حمایت سید مرتضی آوینی کتاب" هیچکاک همیشه استاد" را چونان مانیفستی از برای سرمشق سینمایی چاپ و توزیع کرد.

از این رو به نظر می رسد شخصیتهای نویسنده ، روشنفکر ،زن و... در «مرگ تدریجی یک رؤیا»ی جیرانی مگ گافینی بیش نیستند. مگ گافینی از برای آشکار سازی تدریجی ظرفیت روشنفکران!

 

 

 

لینک دائمی مطلب در سایت سیاوشون : http://siavashon.ir/shirazi/1443.html

__________________________________________________________

استفاده از مطالب سایت سیاوشون بدون ذکر آدرس کامل غیر مجاز است. به حقوق یکدیگر احترام بگذاریم


www.Siavashon.ir
info [at] siavashon [dot] ir