01 شهریورماه 1388
بيست و پنج سال پيش ، رمضان سال 63. روزهاييكه اولين تعطيلات تابستاني زندگي ام با ماه رمضان مقارن شده بود. انگار همين ديروز بود... شب، وقت خواب كه مي رسيد، پدر سعي مي كرد از چشم من پنهان شود. بنظرم حوصله اصرارهاي بي پايان مرا نداشت. هر چند كه سرانجام او را مي يافتم و متقاعدش مي كردم، براي...
23 فروردینماه 1388
صبح یک روز بهاریست. شلوغی شهر و ترافیک سنگین هم نتوانسته از لطافت هوا بکاهد. نسیم ملایمی صورتم را نوازش می دهد. برای انجام کاری اداری، حوالی میدان هفتم تیر هستم. جاییکه در محدوده طرح ترافیک قرار دارد. به همین دلیل، پس از مدتها، توفیقی اجباری برای پیاده روی در شهر یافته ام. از اینکه می توانم بدون توجه...
13 اسفندماه 1387
به تازگي از شر يک بيماري سمج، خلاص شده بودم. هنوز نمي توانستم براي مدت زيادي روي پاهايم بند شوم. لازم بود براي انجام کاري ضروري به حوالي ده ونک بروم. تصميم گرفتم کمي پياده روي کنم. از خانه خارج شدم. مانند غروب همه روزهاي برفي، سکوت مرموزي بر کوچه سفيدپوش ما، حاکم بود. تنها، قار قارکلاغي در دور...